[ رينـگ رينـگ رينـگ]......گوشي را زهـرا برميدارد.آقاي پــ، معـاون كـاروان است. زنگ زده براي نمـاز بيدارمان كند. براي مـا كه در حالت عـــادي نمـاز ظهر و شب را هم بهزور ميخوانديـم بيدارشدن، همـان شكنجــه بود. "وحشــــىــــىـــــی.. بيا پــ بات كـار داره"..... " بيدار شديم ديگه.. اَههه" گويـان گوشـي را گرفتــم. ـ سـلام خانومـم! ـ پــ همـه را خانومـم صـدا ميكرد ـ خوبي عزيزم؟ - عزيزم را نميدانـم! ـ خـوب خوابيدي؟ ـ بلـه ـ خوبِ خوووب؟! ـ .... بلـه مرسي ـ (با لحني بچگانه و مثلا قهـر!) بيمعـرفت! نمـيگي من اينجـا تنهـام؟؟ غصـه ميخورم؟ این حاجآقـاهـا كـه خانومـاشون كنـارشونن...اونوقت نميگي من اينجـا تنهـايي چيكـار كنم؟ نبايد يه سر بزني بهم؟(سر جدتان لحن فراموش نشود!) نباید يه دفعـه زنگ بـزني حالمـو بپرسي و دلداريـم بدي؟! ـ (چشمهـام كه تا چند لحظـه پيش بـاز نميشد از حدقه زد بيـرون) خب... آخــه... مـا كه كلِ روز هَمو ميبينيم. ـ (خـودت را بـراي جيگـرت! لوس كن و بخوان) اينجوري نِمييخااممم!!! شبا زنگ بزن حرف بزنيم...باااشـه؟.... ـ ......... چشـم ـ عزيييزم... حالا برو نمـازتو بخون خانومي!!! ـ همان لـوس ـ باااشـه؟ ـ چشـم!.. (با بهت) امـر ديگـهاي نيسـت؟ ـ پس من منتظـرمـا... ـ خدافظـ [.ُة: خدارا شكـر مثل اتاقبغليمـان با آقـاي پــ نرفتيـم براي شوهرمان كتشلوار بخريـم ... تنهـايي! [.ُةة: ميگن اگر يكبار بري مكـه میخای هی بري. نميدونم میخام باز بـرم يا نـه امـا بدلیل قوانین جدید عربستان ديگه نمیشه مجــردی رفت.. پس هـركه دارد هوس مكـه مدينـه، بســـمالله :دي [.ُةةة: دختران براي زيارت خدا! پيغمبر ميروند مكـه. البته عـرب و عجـم زيـادي هم بـراي زيـارت آنهــا ميآيند! ونان ـِ دشمنتانهركههست، آجـُ ر باد اين چندروز مشخص ميكنـه روزهــاي بدمـون بدتر ميشـه يا نـه... اونــا كـه به دعــا اعتقــاد دارند؛ التمــاس.
| شنبه 13 تیر1388 | وحشــــىــــىـــــی |