گاهي وقتا بدجور دلم تنگ ميشه واسه اون دخترك موفرفري كه شرارت از چشماش ميباريد..كه همهش موهاشو پسرونه كوتاه ميكردن، جريمه اينكه نميذاشت شونه كنن و بهش روبان يا گلسر بزنن...واسه دخترك شرّي كه دخترخالهي فاطيرو* توو حموم حبس و برق رو هم خاموش كرد...وقتيام لو رفت و اون بيچاره رو كه تقريبا غش كرده بود از حموم آوردن بيرون، خيلي خونسرد گفت خب چرا به من گفت ببعي؟ من موهام خيليام از ببعي بلندتره!...گاهي بدجور دلتنگ كلاس اول ميشم؛ نيكمت رديف دوم، خانم ثابت...با اَكي بريم پاچهخاري،من يواشكي مقنعهشو بزنم بالا و وقتي موهاشو ببينم از خوشحالي جيغ بكشم و بگم موهاي خانومم مث موهاي من فرفريه! و جريمه بشم و 2بار بيشتر بقيه از رو سرمشق بنويسم و تازه لو برم ناخنام بلنده و عين خيالم نباشه، از ذوق اينكه اونم موهاش مث ببعيه...نه... خيليام از ببعي بلندتره. ◊◊◊ موهام فرفري بود...اونقده نااااز بود...عينِ ببعي!!! اما خب..مرتب نگهداشتنشون سخت بود...واسه همينم توو هيچكدوم از عكسام، خبري از دختر مو فرفري خوشگلي كه موهاشو با روبان/ گلسر بسته باشن نيست.. بابا هميشه موهامو پسرونه ميزد ـ دست به قيچيش خوب بود ـ خب البته منم خيلي شر بودم.. هميشه تو خاك و خل... يه دفعه فك كنم بابام عاشق موهام شد.. آخه موهام داشت بلند ميشد و هنوز كوتاشون نكرده بود...عروسي دخترعمهبود.. برامون پيراهناي خوشگل خريده بودن و كفشاي تقتق كني! سفيد،عينهونه كفش عروس...من و آبجي از ذوق كفش تقتقكني و لباسا،هي اينورو اونور ميدويديم و ميرقصيديم...از صبح لباس پوشيده بوديم... بعدازظهر كه بابا اومد و مارو توو اون لباسا ديد كلي ذوق كرد و بوسيدمون(شايد)...يكم به من نيگا كرد ... و من توو عروسي دخترعمه با اون تيكهي فرفري موهام كه با زور گريه و اينور و اونو پرت كردنِ خودم، نذاشته بودم كوتاه كنه و به طرز مضحكي از كنار گوشم آويزون بود.... نقل و نبات و سكه جمع ميكردم.. ◊◊◊ الان كه ديگه موهام هيچ فري نداره .. بابا به كوتاهبلندي موهام گير ميده... ميگه حيف موهات نيست؟ شايد ياد اونروزا ميافته كه بيرحمانه موهاي فرفري و خوشگل منو با اون قيچي كه ازش متنفر بودم كوتاه ميكرد و كلي از اينكه سلموني هم بلده ذوق ميكرد! وناندشمنتانهركههستآجرباد *دخترخالهي فاطي رو كه داره پرستاري ميخونه، تو خونه فاطي اينا ديدم...موهامو كه باز كردم، گفتم سهيلاجون، هنوزم فكر ميكني موهام عين ببعيه؟... با اينكه بلندبلند ميخنديد تو ذهنش داشت طناب دار منو ميبافت! زردي صورتش+ نگاه معنادار و شرِّ من،.. انگار همون روز بود كه چپوندمش تو حموم و درو روش بستم و برقو خاموش كردم و وقتي آوردنش بيرون تقريبا غش كرده بود...
+ پنجشنبه 18 بهمن1386<--> жж وحشــــىــــىـــــی жж |