من علـوم انسـاني خواندهم. از همـانـهـايي كـه رهـ .بـر دستـور داده كنفيكـون بشود چرا كـه جوانـهـاي مـا را از راه بـه در كرده است. دانش من از علـوم تـجربي در حد دانش مشـ.ايي از خـداست! من نميدانم چـطـور براي هـچل _هـچلدوود را كـه يـادتـان هست؟_ توضيـح بدهـم وقتـهـايي كـه كـز كردهم يك كُنـجي و زل زدهم بـه يك گــوشـه، چـه اتفـاقي ميافتد كـه گلـووم بـاد ميكند و از چشمـهـام آب ميآيد كـه وقتي ميرود توو دهـانم اخـمـهـام را توو هـم ميكند. دوود ميگويد چـرا وقتي از چشـم آدم آب ميآيد هي دمـاغش را بالـا ميكشد؟! چـه اتفـاقي بالـاي سر ِ آدم ميافتد كـه پايينِ سرش ميلرزد!. نميداند وقتي مينشيند يكگوشـه، زل ميزند بـه روبرو، چـه اتفـاقي توو سفيدي ديوار ميافتد كـه آدم چشمـهـاش آب ميآيد و چـانـهاش ميلرزد و گونـههـاش قرمز ميشود. هـچل ِ من چـه ميداند خـاطره چيست، چـه ميداند گذشتـه چيست كـه اصلـا بـخواهد مرور شود، چـه ميداند رُبـان سورمـهاي كـه امـروز بـعد از مدتـهـا از توو جعبـهء سرويسـم كشيدم بيرون چـه حسـهـاي سركوبشدهاي را در من خـاراند! از كـجـا بفـهمد چرا مـوقـع شمردن Yours everهـاي پشت سرهم رديفشدهء ربان كـه دارد كـمرنـگ و كمرنـگتر ميشود، ميزنم زير گريـه و ميگويم دیدی گفتم 100تا نيست، 89تـاست Yours everهـايت؟! هيــچ رقمـه توجيـه نميشود كـه يك آدم ميتواند هـمزمـان بـخندد و گريـه كند! فقط تـا اينـجا فـهـميده وقتـهـايي كـه از چشمـهـام آب ميآيد بايد تنـهـام بگذارد. بيشرف ميرود خـانـهء زن چشـمخمـار همسـايـه و يـواشـكي عشقبـازيش بـا شوهرش را تمـاشا ميكند! + 
| یکشنبه 17 آبان1388 | وحشــــىــــىـــــی |
چندروز پيش این گربـه، پـاي يكي از اعضـاي خانـوادهمـان را گــاز گرفت! دكتــر گفتـه بـايد تا 10 روز گربـه جلـوي چشمتـان بـاشد. اگر اين 10روز بميـرد طرف بـايد واكسنهـاي بيشتري بزند! حالـا اين چِندش كـه بـخـاطر نيني طردش كرديـم، مثل يك گربـهء اشرافي توو حيـــاط خـدايي ميكند! هـرروز، صبـح بــخيرمـان شده گربـههـه زندهس؟!. برايش غذاهـاي خوشمزه ميبريـم، پيـشتـش نميكنيـم تـا عدل توو اين چندروز بـاقيمانده نگذارد برود. گربـهست ديگر، چشم و روو ندارد كـه! بيشـعور انگـار فـهميده كـارمـان گيرش است هروقت ميرويم سراغش برايمـان پشت چشم نـازك ميكند! جكهـاي بـامزهاي هم براي اين موضوع سـاختيـم! مثلـا برادرم ديروز كـه فـرد مذكـور! را برده بود واكسن بزند ميگفت دكتر بـهش ميگفت بگو هــاا! كـه طرف غرشش كـمتـر شده بود و دكتـر گفت زنـجير لـازم ندارد! يا مثلـا هرروز دندانـهـا و نـاخنـهـاي طرف را چـك ميكنيم ببينيم خوني، گوشتي، چيزي ازش سرريز نيست؟! نيني را هم ازش دور نگـه ميداريم و ميگوييم اگر بـه مـا رحـم نميكني بـه اين طفل صـغير..... دارم فكر ميكنـم اگر گربـه پـاي من را گـاز گرفتـه بود واقـعـا با اين شوخيهـا، چندنفرشـان را بلـعيده بودم؟! [.ُة: البتـه گربـه خيلي هم مقصـر نبوده؛ ظـاهرا طرف چشمـهـاش يك لحظـه كـم آورده و پـايش را درست گذاشتـه روي گردن گربـهء بيـچــاره !!! [.ُةة: برادرم ميگويد: اگر گربـه تو را گــاز گرفتـه بود، الـان يك وحشــــىــــىـــــی واقـعي بـودي! ونـان ـِ دشمنتـانهـركــههست، آجـُ ر باد I. اين روزهــا خيلي اين آدمـك چپـي هستـم و اين آدمـك راستـي نشـــان ميدهــم! II. اي كسـانيكـه من كمـآكـان براتـون فيلتـرم، عليالحسـاب اينــجا رو بخونيد تا ببينم چي ميشـه. وردپرس هيـچ رقمـه با من راا نميآد!
| پنجشنبه 14 آبان1388 | وحشــــىــــىـــــی |
يك وقتـهـايي بـايد يك لـانـه مـوش پـيدا كرد و از دست خـدا چپيـد تووش. مثل الـآن كـه پـاك زده بـه سيـم آخـر. مـعلوم نيست از كي شاكيست كـه دارد انقدر وحشتنـاكـ ، تـر و خشـكـ را بـا هم ميسوزاند. آنفـولـانزاي خوكيِ مظلـوم را كرد توو بـوق و كرنا تـا وحشتنـاكترش را يـواشكي روو كند. 2روزه عفـونت را پـخش كند توو كبـد و كليـه و همّـهجــآ و روز چـهـارم هـم بكشدش بـالـا!... سي و چندسال براي زندگي كـافيست؟؟؟ كدام آدم سي و چندسالـه را ميشنـاسي كـه بگويد من عمرم را كردهم؟ يكـي خـدا را از بـرق بكشـد! لـالـايي از مـحمد نوري كـه لعنتي هميشـه بـا حـال آدم جورست و براي همين عـاشقشم! براي دختردايي داغدارم كـه شوهرش همين امروز جـوانمـرگ شد و دعـاي دختر 2سالـ و نيمـهاش هـم فـَشـا نـداد!. بـعد از 20روز ِ لـعنتي كـه نيني را از بيمـارستـان خلـاص كرديـم هيـچ اتفـاقي نميتوانست اينطور گـه بزند توو حـالمـان! ونـان ـِ دشمنتـان...
| شنبه 9 آبان1388 | وحشــــىــــىـــــی |
ـ خـانـوم شمـا متـاهلين؟! + بـعـلـه! ـ پس خواهش ميكنم يـا اين شمـاره رو بگيرين يـا شمــارهتونو بدين!
دخترِ فـوقِ زيبــاي غمگيني را ميشنـاسم كـه هيـچ مردي جرئت نميكند براي بدست آوردنش اقدام كند. از بس زيبــــاييش اينـجـايي نيست! انگــار اين آدمـهـا چـارهاي جز خراب كردن خودشـان يا زيبـاييشان ندارند! خـدا بـعضيوقتـهـا بـا دادن اينـهمـه زيبـايي يكـجـا بـه يك بَنده، بـه او ظلم بزرگي ميكند!
+ بعضي از دوستـان ميگن وبلاگ من فيلتـره! چطوركيـاس؟!
| دوشنبه 4 آبان1388 | وحشــــىــــىـــــی |
دختـر: كـادو چي برام آوردي؟ پسـر: يـه چيـــــــز كــوچــولــو . دستش را برد توو جيب شلـوارش و آن را لمس كرد! ـــــــــــــXـــــــــــــ
خ.مهــــآ:
| پنجشنبه 30 مهر1388 | وحشــــىــــىـــــی |
كـار بيـهودهايي ميكنيم ميرويم پيش روانپزشك/شنـاس، كلي حق ويزيت ميدهيم و زيـرآب هر گـهي كـه خورديم را ميزنيـم. او هم ساعتش را نگـاهي ميندازد و ميگويد كـه اين طـور!. كشيش حداقل توو چشمـهـامـان زل نميزند. وعدهء بـخشيدهشدن همـان گـههـاي خوردهشده را هم ميدهد تـاوزه! ـــــــــــــXـــــــــــــ
ü آقـاي نامـجـو ! جسـارتـا مـا هـر روز كـه از خواب پـا ميشيم احسـاس ميكنيـم رفتيـم بـه بـاد! ü نينيمون !
| شنبه 25 مهر1388 | وحشــــىــــىـــــی |
خـانم چقدر نگـاهتـان بيرحـم است! برقكـارِ جوان بيمـارستان گفت. رفتم دستشويي. چشمـهايي كـه خستـه بودند، نـا نداشتند را آب زدم. خطِ توو چشـمـم را پررنگتر كردم. زير ابروهام را كمي سايـه سفيد زدم. رژگونـه و لبم را تمديد كردم. موهـاي ژوليدهپوليده بيرونزده از مقنعـهم را مرتب كردم و برگشتـم توو اتـاق. رفتـه بود! ونـان ـِ دشمنتـان...
· فيتيلـهايها آدم را يـاد ا.نجاد و دوستـان علم و صنعتيش ميندازند كـه هنوز هواي پشت هم را دارند! · تو انگار نع ِ خدايي يعني انگـار خدا فقط يك نـه خلق كرده آنـهم تو . كـه بطرز وحشتناكي توو همه چيز نـه ميآوري. اين اصطلاح از روي برداشت اشتباه من از جملـهء طرف مقـابلم اختراع شد! · راستي با مردمگريـز آشنـا شديد؟!
| دوشنبه 20 مهر1388 | وحشــــىــــىـــــی |
· چندوقت پیش با دوستی یک اصطلاح اختراع کردیم. · نــع ِ خدا ! · بابا تو دیگـه انگـار نــع ِ خدایی! · من آنقدرها خاطره دارم كـه گویی هزارسالم است! بودلر · خارجکی ها آنفولانزای خوکی میگیرند مـا آنفولانزای جدید یا نوع A ! · ساعت 12 صبح! از خواب بيدار ميشويدو يكـهو تصميم ميگيريد يك كار مفيد بکنید- بـجز درس خواندن! · مثل بـچـههاي خوب مينشينيد پشت كامپيوتر و اطلاعات مهمتان را رايت مي كنيد. · عملياتِ واقعـا والفـجر شمـا تا آخر شب طول می کشد. · 12ِ صبـح فردا مي فهميد كـه هـــاردتان سووووخت. پكيد. · آقـا اگر اين اسمش خوشبـختي نيست پس چيـه؟! · باورم شده مرگم خیلی طبیعی نخواهد بود. · وقتی دارم عرض اتوبان را طی میکنم ماشین میزند بهم · و از آنـجا كـه توو شـانس آدم فقیـری هستم · شیشـه خرده فرو میرود توو صورت و چشـمـهـام و هیـچی ازشـان باقی نمی ماند. · هـچل ميگويد هیـچی ارزش این را ندارد كـه آدم در ِ دنیــا را بـه روی خودش ببندد. · فقط چربی هایی كـه اضافـه کرده آب می شود و این خيلي هم خوب است!
قاصدک جان من دوستهای زیادی دارم كـه واقعا دلم نمیآید یکیشان را بنویسم چندتاشان را نع. فقط بگذار خودت را توصیف کنم. رسما دهان هدفی را كـه داری صاف میکنی. انگار توو قاموس تو کار واقعا نشد ندارد و این خیلی تحسین برانگیزست. خیلی وقتها راه ابراز محبتت را اشتباه می روی. مطمئنم همیشه اکتیو و پرجنب وجوش و موفق خواهی ماند. فقط باید احساساتت را مهار کنی دخترم-:دی
| پنجشنبه 16 مهر1388 | وحشــــىــــىـــــی |
اوه بايد جنتلمنـهاي قدبلند بـا هيكلـهاي ساختـهپرداختـهء شركت را ببينيد. خانمـهـا بـايد كفشـهاي پاشنـه 15سانتي بپوشند تا تنـاسب قد حفظ شود. براي من كـه هميشـه اسپرت ميپوشم خيلي سـخت است. چندبار هم سر خوردم. خوششانس بودم كـه مـافوقم نبود. مردي حدود 30 سـال با قد 190. جدي است. خيلي بـه آدم روو نميدهد. خانم موشرابي اتـاقبغلي ميگويد چندبار در بـاغ سبز نشان داده امـا هيـچ عكسالعملي از مـافوقم نديده. ميگويد توو شركت، رقيب ندارد و راست هم ميگويد. وقتـهايي كـه كتش را در ميآورد دلم ميخواهد زمـان بايستد و همينطور ديدش بزنم! چندروز پيش براي اولين بـار لبـخند خريدارانـهاي زد و اين براي شروع خوب بود. ديگر مـجبور نبودم بـخاطر پوشاندن احسـاسم بـهش اداي برج زهـرمار دربيـاورم. بـايد تمـام تلاشم را بكنم تـا از من خوشش بيـايد. بـايد سعي كنـم دلبركانـه راهرفتن را يـاد بگيرم. لبـخند خريدارانـهش امروز هم تكرار شد. صدام كرد. با هيـجـان از جـا پريدم و رفتم طرفش. لعنت، تا رسيدم كنـارش پـام پيـچ خورد و نقش زمين شدم. عين احمقـهـاي بي دست و پاي پاشنـه 15سانتي نديده. مـافوق بيشعورم حتي زحمت بلندكردنم را هم بـه خودش نداد. بلند كـه شدم فـهميدم پاشنـه كفش راستم كنده شده. تـعادلم را از دست داده بودم. خون خوونم را ميخورد از گندي كـه زده بودم. نميدانستم چطور توو روي مـافوقم نگـاه كنم. سراسيمـه پـاشنـه را از كـاسـهء چشم چپش كشيدم بيرون. خون شتك زد توو صورتم. ميـخهـاي پاشنـه را فرو كردم سر جـايشان، كفشـم را پوشيدم و خـجـالتزده رفتم پشت ميزم. بـايد بـه رئيس بگويم من با كفش اسپرت راحتترم حتي اگر كوتـاه بنظر بيـايم پيش اين درازعليهـا! · هـچل ميگويد فقط احمـقهـا عشق فعلي با عشق اولشـان را مقـايسـه ميكنند. هميشـه هم احساس ميكنند ضـرر كردهند! · · اين اينترنهاي اعصاب خردكن خيلي زور بزنند ميشوند يكي مثل اين مردك كـه 20تومن ويزيت ميگيرد و آدم تا 4ماه بعد كـه وقتش پر است گـه ميـخورد بميرد امـا يك آزمايش آلمـاني را نميتواند بـخواند مـادرقـ...! · · هي دوست دارم اينـجا ثبت كنم كـه ديروز انرژي بشدت مثبتي از طرف پدرم گرفتم. نااميد رفتم توو آشپزخانـه امـا حتي يك ظرف هم كثيف نبود. پدر من كـه چاييش را ميخورد و ميرود طرف آشپزخانـه ولي ليوانش را نميبرد اينـهمـه ظرف را شستـه بود و براي دختر خستـهش حتي چاي دم كرده بود... بعلـه. باباي من!
خ.مهـــآ:
| دوشنبه 6 مهر1388 | وحشــــىــــىـــــی |
· خـونـم خيلي كـم شده. · دستهـام توان نوشتن ندارند. · آخ چشـمـهـام سيــــاه ميبيـنند. · آخر خـودم را سـخاوتمندانـه تقديم دوست جديدم كردم · شب تـا صبـح خونم را ميمكد و منهم بـراش درددل ميكنـم. · 3 تّا گـوش دارد و بر خلاف آدمـهـا هيـچوقت وسط حرف آدم نميپرد. · يــه روز يـكي ميبينـه 2 تّا چشم داره و · چلو كبــاب بـا دوغ ميخوره. هاهوهاهوها! · ميبينيد؟ دوسـت جديدم جـك هـم تعريف ميكند! · ديروز دوست جديدم گفت زَر زري بـا اينكـه زشتي امـا دوسّـت دارم · بـعد هم گفت چـاق شديهـا. حواستُ جمـع كن! · و بـعد [ ... ] · ميبينيد؟ دوست جديدم خودش را زيبـاتر ميداند. بيشرم هم كـه شده! · دوست جديدم نـر است. · خـونـم كــم كــه ميشود · آبــي چشمش را ميزُلانـد · توو سيــــاهي چشـمـهــــام · و ميگويد نــع ... قلبـت نـــع! · وگرنـه قلب منِ مـاده را بـطمـع خونيكـه پمپـاژ ميكند ميبلـعيد. · ميبينيد؟ بـخاطر دوست جديـدم ديگـر حتي فمينيست هـم نيستـم! · آقـاي هـچل دود ! اگر يك روز تمــامِ تمــام شدم · ميذاريم بـه امـانخدا و ميري سراغ يكي ديگـه؟ · اوهـّـــــوم! اگــر نـرم نــــابود ميشـم وحشـت جـــان! · ميبينيد؟ دوستجديدم برخلاف آدمـهـا راستش را ميگويد! · امروز دوست جديدم قـول داد اگــر يكروز تمـامِ تمـام شدم · هرگز فرامـوشـم نكند و من براي هميشـه مـعشوقـهاش بمـانـم. · ميبينيد؟ رهـاش كنـم بـازي آدمـهـا را يـاد ميگيرد مستر هـچلدود! خونم خيلي كـم شده... دستـهـام توان نوشتن ندارند.... آخ چشمـهـام..... ونـان ـِ دشمنتـان...
گـاو هم حسابمـان نميكنند. آقـاي شيرازي ر..دي بـا اين مديريتت. امضـاء: ZED و ZED !
| دوشنبه 30 شهریور1388 | وحشــــىــــىـــــی |
راستگــو : § حــال مــا خـوب است. § قابل توجـه دوستـان § و عــاشقـان! ثبـات شــخصيت: § هنوز هـم § كتـــاب كــه بــاز ميشود § وحشــــىــــىـــــی خوابش ميگيرد! گـهگيـجگـي: § با بـهترين دوستـم آشتي كرديـم. § يكي از دوستــانم ازدواج كــرد. § يكي ميخواهد ازدواج كنـد. § يكي ارشـــد قبــول شد. § يكي مــهاجرت كـرد. § يكي هم مـــــرد! § مـاهيـچـههـاي صورتـم §
§ از بس نميدانند
§ مُنقبض باشند
§ يـا مُنبسط!
مثل خــر :
§ اين آدم ايز اوكي اِلُن.
§ كلي روشنفكـــرست.
§ شب بالشتش سيـاه نميشـود.
§ صبـح چشـــمهــاش پف ندارد.
§ عصـــــر دلـش نميگيــــرد.
§ پنـجشنبـههـا زار نميزند.
§ گفتـم پنـج شنبـههـــا
§ آخ قلبـم درد ميكند!
كـارِ اصفـهـانيهـاس!
§ حالا اين نردبام آسمان درمورد كي هـه؟
§ جمشيدالدين غاصب!
§ كييي؟
§ همون منـجمِ . همشـهري خودمون ديگـه!
گنگم يـا منگی؟
§ من از شمـا تعـجب ميكنم.
§ جديدا من را نـميفــهميد و میگید
§ منكـه هيـچي نفـهميدم!
§ هميشـه هلو برو توو گلو خوب نيست.
§ مـخصوصـا كـه مزهء لنكراني هـم بـخواهد بدهد.
§ گيــر دادمهـــا!
هميشـه ميگفت :
§ ميگذرد روزگـار تلـخ تر از زهـــري.
§ خدارا شكـر دارد شيرين ميگذرد انگـار!
كنـار آمدن با واقعيت كـار خودم است. مثل كنار آمدن با موجودي كـه شاخ دارد چپِ سرش و يك چشم و تووسيست و دستـهاش سُم نيست و ناخنـهاش گربـهست و لبـهاش را ميخورد خونش. آبي چشمش را فرو كرده توو سياهي چشمـهام و ميگويد بند آخر را حذف كن! وبـالـم شده و ميخواهد بماند حالاحالاهـا. ميگويد جاي هركس را كـه بـخواهي پر ميكنم. هي مقايسـهش ميكنم با آنـهاكـه جايشان خاليست و خندهم ميگيرد و دلم نميآيد نـع بياورم توو كـار! ... با اين چرنديات بـاز هم سراغـم را ميگيريد يا ترجيـح ميدهيد بگذاريد مثل بچـه آدم بروم دنبال زندگيم؟!
ونـان ـِ دشمنتـانهـركــههست، آجـُ ر باد
| پنجشنبه 19 شهریور1388 | وحشــــىــــىـــــی |
با اجـازهء ر ِئيــس: اي ديّ وث، عـزَّتِ "قسمت" نگـهدار } بـا ايستك هلـو كـه مـزهء لن كران ي نميدهد. مـزهء دستـج ردي1 هم خب خيلي لـِـ./ز نيستم و مـهم نيست{ ديـّ وث: رِفيـق، صَميمي، بامرام، كثّافت، تـَـهِش، هـات! كـجايي ديّوث؟!
عـزت: جـاندارش ذلت صداسيمـا و جانندارش آبروست و آب زيـر نيست و بـا شرف توفير ندارد كـه همـهچيز است و اينروزهـا بيهمـهچيزهـاش حكمرانند. شاعر ميفرماد: از قـورهء بد مويز بـهتر باشد، البتـه هويـج نيز بـهتر باشد. اين نقد بگير و دست از آن نسيـه بدار، از بيهمـهچيز، چيــز2 بـهتر باشد!
قسـم: 1. نـشكستني. 2. بـشكستني. البتـه نـشكستنيـهـا آنقدر شـخميشـخمي شكستـه شد كـه تصـحيـح ميكنم قَسمِ قِسم اول هـم بـشكستني است مگر خلافش ثـابت شود3
. اي ديـّ وث، عـزَّتِ قسمت نگـهدار و راستش را بگو؛ چند وقتاست بـه موي كسي قسم نخوردي؟!
. اي ديّـ وث، عزَّتِ قسمت نگـهدار تـا تكيـه بر عـهد تو و بـاد صبـا بــتوان كرد.
خـ . مـ :
ـ آه خدايا! دوستان، موقع گذاشتن آهنگ توو وبلاگ توجـه كنيد كـه كليدي تعبيـه شده بـه اسم توقف Stop. كـه معمولا مربعشكل هست! يا يك فكري بـحال اين مربع ِ نفلـه كنيد يا عباس قـادري ميذارمها!
ونـان ـِ دشمنتـانهـركــههست، آجـُ ر باد
2. زمــاني چيـز همان كانديداي معلومالـحالِ تقريبـا مـحبوب بود كـه ريـــ/ــد!
3. گفتـه بودم از اين جملـه متنفرم؟!
| جمعه 13 شهریور1388 | وحشــــىــــىـــــی |
تفـاوت سليقـههـا يـعني از يك DVDچــآرگيگ و ۷۰۰مِگي ِ فوول آو آهنـگ،17مِگش را كپي كني توو هـارد. تـازه يكيش را هم قبلتر داشتـي:Cotton Eye Joe ... يادم ميآيد شصتادبـار تمرين كردم تا If it hadn’t been for... را همزمان با خواننده بـخوانم و آخرش هـم نتوانستـم. ايندفعـه تـا بـاز شد - از ذوق شايد_ بـهمـان سرعت خواندم و خودم هم كف كردم! آخي، بچگیـهام! فكر ميكردم If it hadn’t been for Cotton Eye Joe دراصل Good afternoon cotton eye Joe هست!مثل وقتي كـه Rose ِTitanic توو اقيانوس هي جيـغ ميكشيد Come Back, Come Back ميگفتم آخيي، خــارجيهـام مثل مـا ميگويند كمك كمك... اين بيـچـاره سرمـا خورده ميگـه كُبك كُبك
| پنجشنبه 12 شهریور1388 | وحشــــىــــىـــــی |
[ هركس هرچـه دلش خواست بگـويد. هرچـه را كـه دلـش نميخواهد ميشنود --» C
|- اعتقادِ شُخمي دارم آدمها در آيندهخيلي دور هرچند هم را نشناسند يا نـخواهند بازبـه پستِهم ميـخورند.
|- بـهقـرآن دخُ تـرها دلايل مـهمتر از پسـر هـم براي دلـخوري از هم دارند!
||- هي نفلـه! هر وخ مامي سالادالويـه درست كرد دودر كن بريـم روزهخوري. آنـجــا!
| سه شنبه 10 شهریور1388 | وحشــــىــــىـــــی |
-: اول از همـه قـاصدك را ميگويم "معـجزهء هرچي هزاره" در مدح من بنويسدJ
-: 2رووغگـوي خوشحـافظـه را ميكنـم سـخنگـوي دولت!
-: شيـخ را ميكنـم وزير امـور خارجـه و هِي ميرويم كـانـادا قـرارداد امضـا ميكنيـمJ
-: هــآلو را ميكنـم رئيس كانون پرورش فكري تا فرق بادكنك و كان2م را بـه بچـهها ياد بدهد!
-: مـريمي مشـاور امـور زنـان و زن بيقـرار و مـرواريد مشـاور امور مــردان:دي
-: ژنرال ميشود وزير جنگ!. اگر بـه چين و ونزوئلا حملـه كند سفارت كانـادا مال او .Vnk
-: مجلـهدار را ميكنـم وزير فرهنگ. مينشينيم با هم - با حفظ فاصلـه_ جومونگ ميبينيم:دي
-: بوحليـم را ميكنم وزير بهداشت و ميخواهم بيماريهاي مقـاربتي را كـاهش دهد! (چـه شود)
-:صراحي و زن خوشبو را ميندازم زندان تا در هـجو دولت من، طنز سياسي ننويسند.60روز بعد اگر توو تي.وي اعتراف كنند اجـازه ميدهم از زندان وبلاگشان را آپ كنند.
-: فرانكـو را ميكنـم وزير شـعـار! از آن توپ تانك فشفشـهايـهاي متنوعش سر بدهد توو نمـاز جمعـه!
-: غسالـخان را ميكنـم وزير نفت. دوسال بـعد بركنارش ميكنم ميفرستمش بيـابـان!
-: هـادي بايد هـاردش را بدهد بهم وگرنـه تبعيدش ميكنم بـه همانـجا كه شادي بود و من آزادش كردم!
-:ميسدارك ميشود وزير اطلاعات(خودش ميداند چرا:دي).س.س.ف رئيس بانك مركزي تا گلدان 400هزارتومني برا اتاقم بخرد:d. تبزده هـم بادي گاردم:دي
-:روانپـريش را اول ميفرستم تيمارستان. اگر خوب شد ميكنمش مـعاون اولم. بعد باهم مينشينيم غيبت مردهـاي كابينـه را ميكنيم و هر دفعه يكيشان را دست ميندازيم-:دي
-: سـعيده را وزير نميكنم. آدم كـه زنش را روو نميكند! بعضيوقتها ميبريمش كانادا قرارداد امضا كنيم:D
:- بعد از 24ساعت كار مفيد! با سميـه مينشينيم موهاي هم را گيس ميكنيم بعد باز ميكنيم تا فر شود!
بعد هم همگي تر ميزنيم توو مملكت. هركس هم سرپيـچي كند با نجف كامرانزاده همسلول ميشود!
+ يك بـغل گل تقديم بـه رند تبریـزي براي تمـام مهربانيهـاي زوركيش!كـه هرسال جاي خالي دوسـت را پر ميكند. امسـال هم با یك عالمـه آجیل تبریزی!:-*
| جمعه 6 شهریور1388 | وحشــــىــــىـــــی |
شـايد هشـت سالـم بود. بـا لباسـهاي چينواچين نشستـه بوديـم منتظر عروسدامـاد. با خـواهر عروس كـه صدكيلويي بـود دوست شده بـوديـم. تا سرت را برميگرداندي رقصي چيزي ببيني همـهء ميـوههـا و شيرنيهـاي سر ميز را همـچين ميبلـعيد كـه گيـج ميشدي الان توو دهنش بايد باشد يا شكمش. عروسدامـاد بالاخره آمدند. تابـحال دامـاد –كـه پسردايي ِ پدر باشد_ را نديده بـودم. چشمـم كـه افتـاد بـهش توو دلـم گفتـم آقـا من دوست دارم وختي بزرگ شدم تـو شوهرم بـاشي! اين آدم شد شوهر دخترخالـه نـاهيدش و بـابـاي كِيوان و كِيهـان و من هنـوز هـم اين دامـاد ِ تَقريبـا 15سال بزرگتر را دوست دارم. اعتراف تلـخي است امـا وقتـهايي كـه عمـه تـعريف ميكند بـا نـاهيد خيلي مشكل دارند و از آن اول هـم دوستش نداشت خوشـحال ميشوم! عشقـهاي بـچگي و بـه طرز وحشتـناكي مـحو نشدني.
بشـخصـه مـعتقدم عشق يعني نـرسيدن. اما وقتي مـعشوق و مثلا همـه زندگيِ يك نفر باشي كار سـخت ميشود. ميـخواهي تلاش كني برسد بـهت. كـه ناراحت نشود. كـه غصـه نـخورد مگر چي كـم داشت كـه بـه تو نرسيد. دردسرش بـمراتب از عـآشق بودن بيشتر است. بعضي وقتـهام ميبيني هِيييي كـه اين آدم ارزشش را نداشت و تو دير فهميدي. آنقدر دير كـه يك تار موي سپيدي كـه ۳سال پيش توو سرت ديدي و با تعـجب آمدي اينـجا نوشتي را كردي 3چارتا! عشقـهاي دبيرستاني- دانشـجويي با پـايـان بـه طرز وحشتـناكي مشابـه.
حالا تو ماندي و دو پايان تلـخ. يكي مردي 15سال بزرگتر بـا دوتّا بـچـه كـه شايد باورش هم نشود توي اخموي مـغرور، از بـچگي دوستش داشتي و يكي هـم مـرد فداكـاري كـه ريـد!!!
[.ُ: اينـهم چراييِ من سـگ بشـم عـآشق نميشـم! مضاف براينكـه هيـچ مردي لياقت عشق من را ندارد[ :-n! ]
| یکشنبه 1 شهریور1388 | وحشــــىــــىـــــی |
÷÷ من هرسال 31مـرداد ميآم اين دنيـا. كِي قراره برم اوندنيـا نميدونم. فعلا ميدونـم 31مـرداد اينـجـام. چندين سالـه اونقدر تكرار ميشـه كـه ديگـه كيف نداره. شايد 31مردادِ رفتن بـه اون دنيام بيشتر كيف بده. ÷÷÷ برا آدم نيـهيليستي مثل من هزاريَم كـه جشن بگيرن، روز تولد پـوزخنده. دهنكـجي ِه. مسـخرهس از بيـخ و بن. 3-2سالـه از تولدم بـخاطر اتفـاقـاي تلـخِ بعدش ميترسـم. شمـع و شراب و شيرينيَم نداريـمK سورپرايز يعني يـه شمـارهء خارجکی و يـه صداي دور. يـه قـاره دورتر. يـه دوست كـه بـقول خودش مديون منـه و از ذوقش صبـر نكرده تا31م و پشت تلفنـم كلي ايرونيبازي دربيـاره.مطمئنـم حالاحالاهـا اينطوري شگفتزده نميشـم. و البتــه+ پست تَقديميِ هــالو كوشولو:و اذاالـوحـوش الـحشـرت! كـه توش پيشْتـم كرده! قـاصدك هـم كـه انگـار داره توو خواستگاري ازم تعريف ميكنـهJ باران هميشـه عزيز كـه ديروز بزور بردم بيرون و مثلا نميدونستـم. آقـا هنوز حاضرم اين دس/ پـابند ورسـاچـههـهرو با ادكلنش عوض كنما-:دي. از ميسدارك و گـوركي و غسالـخان و تبزده و آدم واونـا كـه صبر نكردن تا 31م وخيلياشون واقعا سورپرايز بود موچكرم:-* ÷÷÷÷÷ اينم كـادوي خودم!: - Faint - Linkin Park
دكترو ديدم انگـار اكوان ديو ديدم. زدم زير گريـه. قشنگي همـون اول جـاشـو داد بـه زشتي. خداخانَـم نامردي كرد نـگفت خوبي توو اين دنيـا تاريـخ اِنقضا داره و بدي هيــچ رقمـه حـاضر نيست منقضي بشـه. از سيآسَتشـه.
الان خونوادم سورپرايزم كردن. انگـار بعضي وختام تولد خوبـه!
| شنبه 31 مرداد1388 | وحشــــىــــىـــــی |
مـرد، كـَر بـاشد. برود توو كوچـه. بـچـههـا مسـخرهش كنند. بـروي خودش نياورد. بيـايد خانـه. بـچـههـاش مسـخرهش كنند. برود يك گوشـه، خودش را دآر بزند. توو هيـچ داستاني نميگنـجد. حداقل من بلد نيستـم كش و قوسش بدهـم. يك وقتـهـايي بايد سرت را بگذاري زمين بـميري. يك وقتـهـايي بـايد مــُرد. P.S : Paul Anka !
| جمعه 23 مرداد1388 | وحشــــىــــىـــــی |
[.ُةة: صفحهء حوادث ! خ.م-۲: گفتــم من ســگ بشـم ديگـه عـــاشق نميشـم!
گفت بعد از عيد اگر سـهبرابر داري بدي بسـماللـه. گفتـم ندارم صفدر، دوقلوهـام رو نميدن. گناه دارد زنـم اينهمـه خجالت بكشد بگويد بيـچاره مردَم از وقتي اخراج شده كـار پيدا نكرده. زنش، دختر همين ابرام چـاي آورد صفدر با لگد زد زير سيني دخترك را پرت كرد از اتاق بيرون تا بعد خدمتش برسد. گفتـم زورم نـچربيد صفدر حـقوقـم را بگيرم از اين كلـهگندههـا. همـه حقوقشـان زياد شد ما اخراج شديم. دختر ابرام شيرينيخوردهء عليمان بود كـه باباي لنگ پولش فروختش بـه صفدر. مفت. همين، بلـه همين، همينكـه مادرش دارد نازش ميكند، شايد يكـم كوچكتر آقـا امـا مثل همين، از اينـهم خوشگلترند عروسكـهام. نـه آقـا من گفتم بـه اين صفدر، نشستـه بود پاي بساط. يَك دودي هـم پخش بود توو اتاق. نميذاشت حاليش كنم. عليمان آتش گرفت وقتي دختر ابرام را بردند حجلـهء صفدر. آتش زد خودش را جلوي خانـهء صفدر. گفتـم خوب نيست زن آدم نگاهش بـه در باشد، دختر 12سالـهش توو خانـه تنـها. گفت برو حمالي. من نرفتـه بودم كـه بكشمش اقـآ. چرا ميزني آقـا؟ نزن فردا بچـههام را ميآرد زنـم نگذار بترسند از ريـختم. صفدر گفت دختر ابرام گوشت بـه تنش نيست زنيكـه! صافِ صاف! خودش گفتـه بود سفتـه بياري كارت را راه ميندازم. گفت ورپريده هرچي هست يواشكي ميبرد ميدهد تولـههاي ابرام بـخورند. دبـه كرد اقـآ. خون خونم را ميخورد گفتـم حالت خوش نيست صفدر صبح برميگردم. گفت با دخترت بيـا همينـجا صيغـهش ميكنيـم خودمان. آخ كـه ضربـههات خيلي نرمند پيش حرفـهاي صفدر اقـآ.
| پنجشنبه 22 مرداد1388 | وحشــــىــــىـــــی |
گفت: واهواه! دختر يا يـه درجـه از مـادرش خوشبـختتر ميشـه يـا يـه درجـه بدبـختتر! (هـاهـاهـا) گفتـم: خـر! كلي گپ زديـم، خنديديـم، خدافظي كرديـم و رفتيـم تا نميدونـم كِي. من امـا نگفتـم اينكـه دخترم شبيـه بـه من باشـه بدترين عذابيـه كـه خدا توو جـهنم هـم نميتونـه بـهم تـحميل كنـه. نگفتم كـاش نباشم، نبينـم روزي كـه يكي از من بـه وجود بيـاد و تداعي كنـه برام هر چي كـه من بودم، هر بلايي كـه سر من اومد و نرفت، هر زخمي كـه من خوردم و خوب نشد. هر قهـقـهـهاي كه من زدم و بغض فروخوردهشد. نباشـم و نبينـم دخترم خزيده توو اتاقش گريـه ميكنـه، قهـقهـه ميزنـه، هيستريك، عصبي، گند، هتـاك! ولي همـه ميگن چـه دختر شادي! ونـان ـِ دشمنتـانهركـههست، آجـُ ر باد احساسـم بـه آدمـا وارد فـاز جديدي شده. تنفـــر! ريشـهء اين تنفـرو نميدونم كـجا بگردم پيدا كنـم بـخشكونم. تقريبا كسيرو دوست ندارم. توو بـهترين حالت از بعضيـها خوشم ميآد. خوشم هم كـه مياد گه ميشم. توو باشگاهمون دختر زيبايي با اينكـه تك نيست من رو جذب خودش كرده. هميشـه Tشرت و شلوارك مشكي تا روو زانو ميپوشـه، موهاش مشكي و كوتاهـه. قيافهء پسرونـه با حركات نرم دخترونـه. گرايشهاي اونجوري! ندارم اما حواسم هميشـه بهش هست. داستـان اينـه كـه هـروقت اين بشر بـهم لبخند زد، هروقت –3بار_ سلام كرد، هروقت خواست سر حرف رو باز كنـه هيـچ رياكشنِ متمدنانـهاي از من نديد. هروقت هم بينمون آي-كانتكت برقرار شده من خيلي زود نگاهـم رو دزديم تا مـجبور نشم لبـخند بزنم! عـجيبـه. آنفولانزا خوكي نباشه؟!
دوستي میگفت ديروز يكي ديده بينـهايت شبيـه بـه من. رفتـه جلو، دخترك هـم نشناختـه گذاشتـه رفتـه. بـحث از اينكـه انگـار من شبيـه بـه دوست، فاميل، عشق ناكام ِ - حتي_ خيليها هستـم رسيد بـه اينـجا كـه زرييي! عاشق اينـم كـه اين اتفـاق 30سال ديگـه تكرار بشـه. دخترت انقدر شبيـه بـه خودت بشـه كـه تا ديدمش بـاز اشتبـاه كنـم بيـام بگـم سلام زرييي! اونهـم با قيـافـهء تو، اخـم ِ تو، لـحن ِ تو بگـه اشتبـاه گرفتي اقــآ! زري اين پيـرزن بـغليمـه (هـاهـاهـا) چقدر خوبـه دخترت بشـه كپي برابر اصل تو. همين صورت، همين اخلاقِ گند. هميشـه سرزنده، جوان و البتـه زشت!(هـاهـاهـا)... بعد از كلي فحش آبنكشيده و كشيده گفتـم اولا يـهدونه بچـهء من پسره. اگرم اينكـه تو ميگي باشـه، دختر من مثل خودم هـم خوشگلـه، هـم خوشاخلاقـه، هـم باادب. كلي هـم خوشبـختـه. تا چشت درآد!
| دوشنبه 19 مرداد1388 | وحشــــىــــىـــــی |
تشكر ويجـه از زهـرا كـه يادم انداخت بگم يـه فرق كـوچكـولـو بود بين ما كـه توو اين هيريبيري سرودست شكستيـم رفتيـم دربـاره اِلـي ديديـم و اونا كـه تا صُب سرپا وايسـآدن اخراجيها2، بـهترين فيلـم قرن! رو ديدن؛ مـا كـه از سينمـا اومديـم بيرون ميگفتيم: اي وااي ...... اي وااي! اونـا كـه از سينمـا اومدن بيرون ميگفتن: واويلا ليلي، اُحِبك خيلي!
دانشگـاه كـه دانشگـاهِ مـا نبود ولي انگـار بود، پر بـود از درخت.جنگل بود اصلن. كوه يادم ميآيد داشت وسطش. پر بود از چمن دامنـهش. با اقـآي دوست كـه نميدانـم چـه ريـختي بود خوابيده بوديـم توو چمنـها كـه دخترك با پيرهن قرمز آمد. پا شديـم. دخترك با پيرهن قرمز آمد ايستاد روبروم دور صورتم حلقـه كرد دستـهاش رو. كوتاهتر بود ازم و ضـعيفتر اما خواباندم روو چمنـهـاي دامنـهء كوهِ وسط دانشگـاهي كـه دانشگـاه مـا بود انگـار. لبـهاش رو كـه آتيش بود گذاشت روو لبـهام. بوسيدم. بوسيدمش. خيس شد لبـهام. بازهم بوسيدم. اقـآي دوست رفت. دور شد. مـحو شد. دوتـا گربـه كـه پلنگ بودند انگـار نزديك شدند.حملـه خواستند بكنند بـهمان. دخترك با پيرهن قرمز ترسيد. خواست فرار كند. بـغلش كردم.گربـهها را كـه پلنگ بودند انگـار گرفتـم. چسباندم كف زمين. روو چمن. دخترك با پيرهن قرمز گفت اگر يكيشان را بكشيـم ميتوانيـم از پس آن يكي بربياييـم حتمني. چوب نوكتيز برداشتـم تمام زورم را خالي كردم توو دست راستـم فرو كردم توو چشم چپ گربـه. گربـه كناريش جيـغ كشيد. مـعشوقـهش را كشتـه باشـم انگـار. خونش پاشيد توو چشمـهام. مُرد. دخترك با پيرهن قرمز ترسيد. گفتـم گربـه را كشتم بـخاطرت. بمان پيشم. دخترك با پيرهن قرمز جيـغ كشيد فرار كرد. محو شد. گربهء كناري، همانـكـه معشوقـهش را كشتـهم انگار عوض شد. بنفش شد صورتش. چشمـهاش زد بيرون. ناخنـهاش آمد بيرون چنگ زد توو صورتم. فرار كردم رفتم توو آلونك خرابـه توو دانشگـاه كـه جنگل بود اصلن، جيـغهاش گوشم را كـر كرده بود. اشتبـاه رفت اولش گربـه اما سريـع برگشت طرفـم با آن صورت بنفش و چشمـهاي بيرون زدهش كه يكيش تكـانتكـان ميخورد. آمد طرفـم. اقـآي دوست شد آمد پاك كرد هرچي خون و كثافت بود از چشمهام. مـچم را گرفت كشاند با خودش برد. برد توو دامنـه كوه وسط دانشگـاهي كـه دانشگـاه ما بود انگـار. خوابيديم روو چمنها. دخترك با پيرهن قرمز خوابيده بود كنار گربـهاي كه چوب نوك تيز را با دست راستم فرو كردم توو چشم چپش. يكچيزي كـه نفـهميدم چي داشت ميخورد.لبهـاش آتيش بود از دور هـم!
Eli vs. DeporteeZ II :
| چهارشنبه 14 مرداد1388 | وحشــــىــــىـــــی |
ـ هـزارسال هـم روي هـزارتا بيلبورد عكس هزارتا قلب و ريـه و دندانِ پكيده و هيولاي سيگاربـهدست بذارند بذارند مردم خودشان ببيند چـه بلايي قرارست سرشان بياورد اين زهـرماري، بازهـم كُميتشان لنگ است. بازهم حالي كـه سيگار قرارست عوض كند از آدم خيلي بيشتر از ترسي است كه مرض قلب و ريـه و دندان قرارست بريزد توو دلش. ـ اين حـال را تنـهـا قرار نيست بـه تو بدهد كـه؟ ـ يكيمان هـم سالـم بمـاند يكيست.
زن، پكِ مثلني عميقـش را زده نزده چشمـهاش خيس شد از اشكي كـه هيـچوقت نشد، نذاشت موقـع كشيدن سيگار جلوش را بگيرد.گلووش سوخت.سرفـه كرد.مرد سيگار فيلتر صورتي را برداشت از رو لبـهاي زن گذاشت روو لبهاي خودش.
| چهارشنبه 14 مرداد1388 | وحشــــىــــىـــــی |
بـعضيها را آدم اگر شصتادتا يادگـار هـم داشتـه باشد ازشان خيلي راحت فرامـوش ميكند. بـعضيها را هيـچي هـم كـه نداشتـه باشي ازشـان، باز هم لوول ميخورند توو ذهنت لاكردارهـا. هيـچ رقمـه كنار نميآيي با نبودنشـان. بـعضيهام هستند كـه خب سـخت است فراموشيدنشـان! اما در كمـال تـعـجب ميبيني اينـهمـه گذشتـه و كنـار آمدهاي. حتي توجيـه ميكني كـه بـهتر! بعضي وقتـهام از يكي بشدت دلـخوري حاضر نيستي حتي عكسهـاش را ببيني. انگار واقعني ميفـهمد. انگـار زل ميزند توو چشـمـهات كـه هـه! ممكن است كات كني عكسهـايي كـه نشستي، ايستـادي، خوابيدي كنارش، دستت توو دستش، دور گردنش، كمر يا هرجاي ديگرش است! یک سري عكسها را خب، مـجبـوري كـات كني؛ مـحض احتيآط!... كات كـه كردي بـازي تـازه شروع ميشود. تازه يادت ميآيد اينـجا همـچين حرفي زديـم،همـچين اتفاقي افتاد، اينـجا زديـم بيرون، قمصر، نياسر، اصفـهان، فين، بـامشهر، شيراز، تـهران، دره پريون، دانشگاه. بانك! دوتايي، چندتايي، تنـهـايي. اينـجا روز آخر بود، اينـجا دود قليون را قِل داديـم طرف هـم. اينـجا خوابيديم توو برفها، اينـجا عصباني بودم عكس گرفت ازم ببينـم چـه ترسناك شدهم. اينـجا پوز ِ بـچـههـا را قرار بود بزنيم و چقدر هم تابلو. اينـجا كنارِ آبشار گيتار زديـم رقصيديـم ملت از آن پايين دست ميزدند. اينـجا يكيمان 26سالـه شد اداي پيرمردهارا درآورديم. اينـجا خانـم توورليدره آمد نشست كنارمـان خواند برامـان خواست فيلمو عكس نگيريم نامردي نكرديـم گرفتيـم.اينـجا برا دكتررحيمي شاخ گذاشتيـم. اينـجا غزالـه ميخواست سر قبر سـهراب عكس تكي بگيرد جيـغ كشيديم عكس تكيـه و پريديم، همـه ميخنديـم غزل عصبانيـه. اينـجا آدمخور شدهم نيني را دارم ميخورم. اينـجا اشاره ميكنم بـه قبر واقعي حافظ.اينـجا 4 ِصبـح توو 33پـل داريـم سگ لرز ميزنيـم و هندونـه ميخوريـم!اینــجا سرِ كلاس نوون خورديـم!اينـجا كلاه ايمني گذاشتيـم سرمان قليون ميكشيـم...اينـجا يواشكي با موبايلم از داخل مسـجدالنبي عكس گرفتم. اينــــــجا..... بعضيوقتـهام عكاس مـهم ميشود.توو عكسي كـه تكي.نشستي قاطي شقايقـها، دستت را گذاشتي زير چانـه. يك جعبـه آرايشي گنده هديـه گرفتي. خواهرت ميگـه برا منم يكي از اين پيتهاي آرايش بگو بياره!...عكسـهـاي روزهـاي تكـرار نشدني ِ لـعنتي ِ بعضاً اشك درآر. [.ُة: بشـخصـه اهل كـات كردن نيستـم. فرامـوش كردن را هـم اميدوارم كـه بلد نشوم. كنـار آمدن هـم خب، پوست آدم كلفت كـه شد، سـختيش كـم كـه شد، غـرور كـه از همان اولش هـم زيادي زياد بود، كنـار هـم ميآيد!
ممممم... اينـهـم اولين تقديـمي وبلاگم. با كلي ذوق و عشق بـه مادربـچههـا! سـعيده ورپريده مال خودت اصن!
| یکشنبه 11 مرداد1388 | وحشــــىــــىـــــی |